احمد سعیدی: پیش خودم گفتم در قسمت اول، عنوان خاطره را «گروه کوچولوها» گذاشتم؛ اما اسامی کسانی را نوشتم که همه یا اکثر آنان الان پا به پیری گذاشته اند و یا گرد پیری بر چهره آنان نشسته است! لذا گفتم نکند دوستانم را از خود ناراحت کرده باشم! برای توجیه خود گفتم الان آری؛ اما آن افراد و در آن زمان، واقعاً همان کوچولوها بودند؛ یعنی همه یا اکثر آنان هیچ ریش و سبیلی نداشتند و سنی از آنان نگذشته بود.


همچنین در آن قسمت نوشتم که سن ماها حدود 16 یا 17 سال بوده؛ در حالی که با دو سه نفر از همان دوستان قدیم که گفتگویی داشتم، می گفتند ما همان 16 را هم نداشتیم؛ حتی آقای مهدی حسینی (پسر خاله ام) می گفت من به 15 سال هم نرسیده بودم!

با همه این توجیهات، از آن مردان بزرگی که با این عنوان یاد کرده ام، عذرخواهی می کنم؛ اگرچه دوستانی که در این باره با بنده تماس داشتند از این موضوع اظهار خشنودی کردند.

به هر حال در قسمت اول گفته شد ما حدود بیست نفر از بچه های بسطام بودیم که در یکی از اعزام های رزمندگان برای دفاع از مرزهای میهن اسلامی، در اول آذر سال 1362 به جبهه رفتیم.

گروه بیست نفره ما عبارت بود از:

شهید حسن متحدی، شهید حمید متحدی، شهید منصور نوروزی (و شهید بشیر باقری که فرمانده ما بود)؛

و برادران علی احمدی، علیرضا اسکندری، مصطفی غیاث الدین، مرحوم محمود غیاث الدین، احمد احمدی(حسن)، حسن احمدی، ابوالقاسم غیاثی، محمد رضا حاج حسنی، مهدی حسینی، احمد باقری، حمید قتولی، محمد فردوسیان، مرحوم حسین زاهدی، حسین رضایی، محمدرضا نصرتی و خودم.

و نیز گفتیم که چون ما برای اولین بار برای جبهه اعزام می شدیم، باید دوره آموزش نظامی را طی می کردیم که این دوره برای ما حدود 45 روز طول کشید. پس از آموزش نظامی و طی کردن مرخصی چند روزه در بسطام، حالا به تهران برگشته بودیم که به مناطق جنگی اعزام شویم؛ اما نمی دانستیم که قرار است به جنوب کشور و خوزستان برویم یا به کردستان و غرب کشور؟

منتظر نوع اتوبوس ها بودیم که اگر اتوبوس های دو طبقه به پادگان می آمد، یعنی به راه آهن و از آنجا به جنوب می رفتیم؛ اما اگر اتوبوس های تعاونی مسافربری بود؛ یعنی باید به غرب می رفتیم.

آری؛ اتوبوس های نوع دوم از راه رسیدند؛ یعنی همه مسافر غرب هستیم.

اکنون حدود نیمه دی ماه 1362 است که از شهر تهران، همه سوار اتوبوس ها شدیم، یک روز و اندی در راه بودیم، از شهرهای مختلف گذشتیم تا به شهر سنندج رسیدیم. برای اولین بار به یک شهر سنی نشین پا گذاشته بودیم؛ البته آن هم برای دفاع از آنان و مقابله با نیروهای ضد انقلاب که با کمک صدام، مردم مسلمان کرد را اذیت می کردند، ناامنی و شرارت می کردند تا مردم را از نظام و انقلاب اسلامی جدا کنند.

جهت دریافت سلاح و تجهیزات و آمادگی، دو سه روزی در شهر سنندج و در پادگان مربوطه ماندیم و مختصری هم در شهر گشتیم.

پس از دریافت تجهیزات به طرف شهر سقز رفتیم و از آنجا هم به شهر بانه. یک شب را در محل اعزام نیروی بانه که یک سالن بزرگ بود استراحت کردیم، از ظاهر شهر پیدا بود که منطقه جنگی و ناامن است، گاهی هم صدای تیراندازی می آمد.

تا اینجا همه نیروها و کل گردانی که از شاهرود اعزام شدیم با هم بودیم؛ ولی قرار است نیروها تقسیم شوند و هر تعدادی به یک پایگاه یا منطقه بروند؛ یعنی برای حفاظت و نگهبانی و یا به قولی پدافند.

ابتدا چند نفر را برای بی سیم چی و مخابرات جدا کردند که من و علی احمدی و علیرضا اسکندری هم جز آنان بودیم؛ ولی چون نمی خواستیم از بقیه بچه های بسطام جدا باشیم، قبول نکردیم و پیش بچه ها برگشتیم. به هر حال کل نیروها را به چهار بخش تقسیم کردند که ما بچه های بسطام در یک گروه بودیم.

صبح زود همه با تجهیزات سوار بر پشت چندین تویوتا حرکت کردیم. ما قرار است به پایگاه کوخان برویم، عده ای به یعقوب آباد، برخی به آلود و گروه چهارم را نیز به سیاحومه بردند.

ماشین های ما جاده بانه سردشت را در پیش گرفتند، تمام منطقه کوهستانی است. در بین راه و در کنار جاده و روی کوه های بلند و برفی، سربازان را می دیدیم که برای تامین جاده ایستاده اند و نگهبانی می دهند. تامین یعنی برقراری امنیت جاده؛ آری جاده های کردستان به جهت شرارت های کومله و دمکرات و ضد انقلاب، نا امن بود یعنی اگر کسی می رفت زنده برنمی گشت؛ مگر اینکه با تانک و سلاح اسکورت بشوند؛ لذا جهت ایجاد امنیت، سرباز و بسیجی را در طول جاده مستقر می کردند تا نگهبانی بدهند و امنیت برقرار شود، صبح نیروها را می بردند کنار جاده می گذاشتند و غروب نیز برمی گشتند؛ البته موارد زیادی هم اتفاق می افتاد که به جهت فاصله زیاد این سربازها از یکدیگر، ضد انقلاب کمین می زدند، حمله می کردند و تعدادی را می کشتند و لذا غروب که می خواستند نیروها را جمع کنند، جنازه سرباز را می دیدند که سر او را کنارش گذاشته اند!

در فاصله میان شهر بانه و سردشت، در کنار جاده به طرف کوه، روستایی بود که ما باید آنجا مستقر می شدیم؛ لذا ماشین ها به طرف روستا پیچیدند و از داخل روستا رفتند بالای تپه، روستای کوخان و پایگاه کوخان!

همه از تویوتاها پیاده شدیم، معلوم بود نیروهایی که قبل از ما آنجا بودند، همه آماده اند که با ماشین های ما برگردند، بله آنها سوار شدند و برگشتند تا برای استراحت به شهر های خود بروند.

روستای کوخان برِ تپه است، پایگاهی که مخصوص بسیجی ها بود بالا سر روستا و بالاتر از آن هم پایگاه ارتش و سربازها هستند که پنج نفر هم از بچه های شاهرود با آنها هستند. ما نیروهای بسیجی که قرار است در این پایگاه باشیم 45 نفریم که بیست نفر بچه های بسطام بودیم. به طرف محل استقرار که یک ساختمان با چند اتاق بود رفتیم و هر چند نفر در یک اتاق کوچک جا گرفتیم، من و علی احمدی و علیرضا اسکندری و مصطفی غیاث الدین در یک اتاق.....

ادامه دارد

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 اسفند 1394    | توسط: بسطام نیوز    | طبقه بندی: صفحه جهاد و شهادت،     |
نظرات()